تبليغاتX
my poem

my poem

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم برای آمدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من

به خودم می نگرم

به خودم می نگرم

به نقص هایم

به کمبود هایم

به بیهودگی های وجودم

به پوچی های کوچک و بزرگ فطرتم

دوست دارم

من این نقص ها را دوست دارم

من این کمبود ها را دوست دارم

من این بیهودگی ها را دوست دارم

من این پوچی ها را دوست دارم

به خودم می نگرم

تمام نقص هایم را در کنار خدا می گذارم

تمام این ضعف ها را با او مقایسه می کنم

کم می آورم

چقدر شیرین کم می آورم

دوست دارم که اینگونه پیش خدا کم می آورم

من این حقارت را دوست دارم

این حقارت پیش خدا یعنی بندگی

من این بندگی را دوست دارم

این حقارت پیش خدا زیباست

آری فقط خدا

فقط پیش خدا زیباست

فقط پیش خدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:21  توسط ATENA  | 

حس من

امشب از مشرق به مغرب می رود این حس من

امشب از اینجا به آنجا می رود این حس من

امشب از قلب به عرش می رود این حس من

امشب از خواب به بیدار می رود این حس من

امشب از جاهل به عاقل می رود این حس من

امشب از ناقص به کامل می رود این حس من

امشب از مخلوق به خالق می رود این حس من

امشب ار پنهان به پیدا می رود این حس من

امشب از من سوی اویش می رود این حس من

امشب از پائین به بالا می رود این حس من

امشب از من به خدایش می رود این حس من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:19  توسط ATENA  | 

متعادل بشویم

نه به این شوری شور نه به آن بی نمکی

متعادل بشویم

وزن باد و پر را یکسان بکنیم

فصول را درک همسان بکنیم

قد و وزن عقل ها را روی ترازو دو به دو اندازه کنیم

دیدمان را به همه یکسان بکنیم

خواب را به دید خوب تعبیر بکنیم

عشق را با پایانی خوب امکان بدهیم

غم را به دلیلی مناسب نسبت بدهیم

صبح را به فرصتی دوباره تکیه بدهیم

جهت خورشید و زمین را پیدا بکنیم

همه حول محوری واحد گردش بکنیم

سختی ها را آسان بکنیم

درد ها را درمان بکنیم

منجی شویم

همه منجی خود شویم

منجی دیگران شویم

سعی کنیم

می توانیم متعادل بشویم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:18  توسط ATENA  | 

توانستم

چه دشت های وسیعی

نسبت من به این دشت ها

مثل قطره است در دریا

مثل تخم گلی در هوا

مثل ستاره ای در آسمان

من دیده می شوم

آری من در این دشت به اندازه خودم دیده می شوم

اما هیچ گاه دشت نمی گذارد عظمتم را کامل به جهان نشان بدهم

چه دشت های وسیعی

این دشت های وسیع همان مشکلات زندگی هستند

این دشتهای وسیع همان نه،امّا و اگر های زندگی من هستند

این دشت های وسیع موانع جلوی من هستند

تا من دیده نشوم تا من ثابت نشوم

و من در همین سن و سال خواهم گفت

از حالا این دشت های وسیع را برای آینده

به باغچه ای تبدیل خواهم کرد

تا ثابت بشوم

تا بدانند که خواستم و توانستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:16  توسط ATENA  | 

جاده

وقتی می رفتی می خواستم نفرینت کنم جاده نگذاشت

وقتی که روی جاده بودیم و از من جدا شدی می خواستم عاشقت نباشم جاده نگذاشت

وقتی دیوانه خطابم کردی می خواستم فراموشت کنم جاده نگذاشت

وقتی که قلبم را در میان دستانم دیدم که ترک خورده بود می خواستم قلبت را بشکنم جاده نگذاشت

گریه کردم،صدایت کردم برنگشتی

می خواستم به دنبالت بیایم جاده نگذاشت

جاده نگذاشت آری نگذاست

تو دور می شدی و من تنها

در دلم گفتم:

جاده مراقبش باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:15  توسط ATENA  | 

به شروع فکر کن

به شروع فکر کن

به شروع سبز جوانه ای بر روی شاخه ای از درخت سیب

به شروع فکر کن

به آغاز آوازه قناری

به شروع یک حس خوب

به شروع میل نوشتن یک شعر

به شروع شهوت خواندن یک شعر

به شروع باران چه شروعی زیبا

به آغاز فصل ها فکر کن

به شروع یک آرزو فکر کن

به مبدا هرچیزی که زیباست فکر کن

آغاز زیبا پایان زیبا می طلبد

به آغاز انسان فکر کن

به شروع یک آمیزش

اولین امیزشی که تو را آغاز داد

نفسی گرم و جسمی خاکی

شروعت را با پایانت تنظیم کن

نفسی گرم و جسمی خاکی

بدنی سرد و گوری خاکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:14  توسط ATENA  | 

برگشت

برگشت!

ندایی به او گفت:

-پشیمانی؟؟؟

گفت:

-نه

-به خودت رجوع کنی می بینی که پشیمانی

نه،چرا باید باشم؟مگر چه کردم

-تو دل کوچکی را در دستانت شکستی،دریچه سینه اش را گشودی و خرده های قلبش را داخل سینه اش نمودی

-می روم و قلبش را سامان می بخشم

ندا گفت:

-نرو،رفتنت آزار قلب خود توست

-نه میروم،او منتظر من است.

-نمی گذارم بروی

-چرا؟می خواهم قلبش را سامان بخشم

-بعد از تو انسانی دیگر قلبش را سامان بخشید

به ندا گوش نکرد و رفت

آری قلب او را سامان بخشیده بودند و قلب او در سینه اش شکست

آری نشکن تا نشکنندت

قلبی که شکستی،قلب تو هم آخر خواهد شکست

قلب که شکستی سامان خواهد یافت،اما قلب تو نیاز به انتظار دارد که به سامان برسد

و انتظار چه سخت است

و این رسم روزگار است که همیشه

 یکی منتظر بماند

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 15:7  توسط ATENA  | 

یک روز زندگی

اگر قرار بود یک روز زنده بمانم چه می کردم؟؟

اگر قرار بود یک روز زنده بمانم

وصیعت می کردم،نفس می کشیدم

آری نفس می کشیدم

به اندازه تمام روزهای خفقان آور زندگی ام نفس می کشیدم

طوری نفس می کشیدکه سرمایی که از مجرای بینی ام می گذرد تمام بدنم را فرا بگیرد

نفس می کشیدم آرام وپیوسته و عمیق می کشیدم

نفس می کشیدم در باغ انار نفس می کشیدم

روی سیب نفس می کشیدم

به مادرم نگاه می کردم و نفس می کشیدم

آری این یک روز مهمتر از این بود که اشتباهاتم بیندیشم

فقط نفس می کشیدم

شاید دیگر نمی توانستم نفس بکشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 14:58  توسط ATENA  | 

دوست دارم

دوست دارم بدوم

روی آسفالت داغ تا صبح بدوم

دوست دارم روی آسفالت جاده دیوان سعدی را از بر کنم

دوست دارم روی آسفالت جاده حرارت خورشید را حس کنم

دوست دارم بدوم دوست دارم بروم

برو تند

بروم به آخر جاده برسم

دوست دارم اولین فردی باشم که آخر جاده را می نگرم

دوست دارم آخر جاده را با راهی فرعی پیوند بدهم

دوست دارم آخر جاده را با گل های شب بو زینت بدهم

دوست دارم جاده را روی پاهایم بخوابانم

دوست دارم مسافران جاده را تا آخر راه برقصانم

دوست دارم که دوست دارم با جاده بازی بکنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:53  توسط ATENA  | 

گاهی مرا یاد می کنی؟؟؟

گاهی مرا یاد می کنی

تمام قرارهایمان یادم می آید

ملاقات های شبانه

نگاههای زیر چشمی

بوسه های یواشکی که باد برایمان می آورد

یادم می آید

تپش قلب هایمان برای رسیدن به هم

ایستادن روی پنجه پاهایمان و دراز کردن دست هایمان برای چیدن ستاره ها

یادم می آید

تمام عهدهای که زیر درخت بلوط با هم بستیم

تمام خاطرات تلخ و شیرینی که با هم داشتیم

یادم می آید

دانه های اشک روی گونه هایمان هنگام اولین سلام

تمام خنده هایمان

تمام گریه هایمان

یادم می آید

شبی که فراموش کردیم بخوابیم

تا صبح به آسمان نگاه کردیم

یادم می آید روزی را که

تو فراموش کردی نفس بکشی!

و حالا یادم می آید که چقدر تنهایم و خسته ام

از تو می پرسم ای عشق

آن زیر زیر خروارها خاک

گاهی مرا یاد می کنی؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 21:52  توسط ATENA  | 

یه کوچولو درد و دل و یه نموره هشدار

دوستان سلام

امیدوارم که از دیدن وبلاگ من لذت ببرید

تمامی اشعار داخل وبلاگ ماله خودمه و اینم بگم حقوقشون محفوظه .یعنی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی این شعر ها رو ثبت کرده و کسی حقه سؤ استفاده از این اشعار رو نداره می دونم که هیچ کدوم از شما دوستان شعر های منو نمی دزدید ...

خوب حرفی ندارم لذت ببرید خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 17:42  توسط ATENA  | 

آرامش

آرامش واژه ی آرامش بخش

کودکی از من پرسید:آرامش چیست؟؟

گفتم:آرامش مهار هیاهوی نا آرام است

-از کجا اوردهای؟؟؟

-از درون خاک

-تو کجا هستی؟؟

-من به روی خاک

-آرامش با توست؟

-بلی،گاه و بیگاه می زند سری به من

-در آینده با توست؟؟

-شاید اگر بر همش نزنند

-چه کسی اولین بار آرامشت را به تو هدیه داد؟

-صدای قران

-چه هنگام بود؟؟

-نوزاد بودم و گریان پدر بزرگم در گوشم خواند

-آرامشت چه رنگی دارد؟

- بی رنگ است.

-چرا؟؟؟

-آرامش بی الایش است رنگی به خود نمی گیرد

-چه هنگام برای اولین بار ترکت کرد؟

-مدتش کوتاه بود به اندازه فکر کردن به حساب دو و دو میشود چهار

-پرسیدم چه هنگام ترکت کرد؟

-و قتی به سوال معلم ریاضی مان جواب می دادم.

-چرا ترکت می کرد؟

-شاید می خواست زندگی را مدتی کم بدون او بچشم

-سخت بود؟؟

-آری،نفس گیر بود،ترسیدم.

-آرامشت جنس دارد؟؟

-آری

-کدامیک؟مونث یا مذکر؟

-هیچ کدام،جنسش از خواب درون آغوش مادر است

-کدامیک پاک تر است مادرت یا آرامش؟

-ای کاش آخرین سوالت این بود

-آخر می پرسم،بگو آرامشت در کجا مآمن دارد؟

-در دل.

-دل تو بیکار است؟

-دل عاشق بیکار نیست،عاشقی یک کار است

-عاشقی؟عاشقی سخت است؟؟

-شاید،عاشق شدن لایق شدن دارد.

مادرش صدایش زد.

-من می خواهم بروم

-یک سوال،آرامشت را کی از دست خواهی داد؟؟

-نمی دانم ولی یکبار بسیار تنهایم گذاشت.

-و زمانش؟دلیلش؟

-مادرم مرد و آرامشم را گم کردم ولی پیدایش کردم

-من باید بروم

-و سوال آخرت؟

-جوابش را فهمیدم

کودک دور می شد،به درون آغوش شتافت،آرامشش کنارشان می خندید

((مرد هم خندید آرامشش کنارشان بود))

کودک داد زد:

-آرامشت را به کجا می بری؟؟

-با من می آید

-به کجا؟؟

-به زادگاهش خاک

((کودک آنوقت فهمید که آرامش مرد از کجا بر می خیزد و به کجا می رود))

مرد دور می شد.

کودک در دل گفت:از خاک می آید و به خاک می رود،از خاک به وجود آمده است و به خاک تبدیل می شود.آرامش و آدم چقدر شبیه هم هستند.

آرامشش گفت:آرمش و مادر بسیار شبیه هم هستند

کودک خندید و گفت:هر دو پاکند و نجیب و از یک جنسند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 17:36  توسط ATENA  | 

حس خوبه خواب

http://sunshine-jones.com/wp-content/uploads/2007/01/sleep-like-a-baby.jpg

نیمه های شب بود

روی ایوان خانه ی عشق آب را می جویدم

نیمه های شب بود

روی ایوان خانه عشق

نعنا را با پونه پیوند می دادم

چادر نماز مادرم دورم بود

به شراره های فانوس می نگریستم

گرمم بود حس خوبی داشتم

سبک بودم و فکر پرواز در تخیل می نوشتم

آرام به دنیای خواب پا می گذاشتم

اثری از صدای شیون نبود

تنها چیزی که در آن حوالی چرخ می زد

حس خوبه خواب بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:37  توسط ATENA  | 

دست هایم خالیست

دست هایم خالیست

اشک هایم جاریست

عشق اندیشه من

غم دوست دیرینه من

تنهایی من به خودم مربوط است

شب ها که آسمان مهتابی است

ماهتاب به بستر من هجرت می کند شب

خواب هایم حاصل آمیزش ماهتاب و بستر است

خواب هایم حاصل شهوت پاک لالایی بستر است

پشت پنجره صورتش می خندد

صورت کوچکش را در دست می گیرم

دیگر چیزی نیست همه چیز محو شد

اکنون می فهمم که چقدر دست هایم خالیست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:29  توسط ATENA  | 

اسب غم

اسب غم تمام خاطراتم را زیر سم هایش له کرد

اسب غم مادیان شادی هایم را رم داد

اسب غم آرزوهایم را مانند بادبادکی به باد داد

اسب غم مزه هایم را تلخ کرد

اسب غم شانه هایم را شکست

اسب غم شکوهم را به ذلت هدیه داد

اسب غم زانوانم را خم کرد

اسب غم زندگی ام را به زین گذاشت و سمت شرق حرکت کرد

اسب غم تنهایم کرد

اسب غم تنهایم کرد

اسب غم تمام داشته هایم را برد

اسب غم یک هدیه داد هدیه اش یک غصه بود

اسب غم عاشق نبود غصه اش یک عشق بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 11:28  توسط ATENA  | 

در خور عبادت شده ایم

در خور عبادت شده ایم

همه ی ما شایسته نیایش شده ایم

سبک نیایش را از آسمان آموختیم

سوزش ادعیه را از جغد پیر آموختیم

آموختیم که پاک باشیم به هنگام نیایش مثل اب

آموختیم سبک باشیم به هنگام دعا مثل کاه

آموختیم چگونه مانند ابر گریه کنیم

آموختیم چگونه از ته دل ناله کنیم

هرچه آموختیم برای نیایش آموختیم

آموختیم تا نیایش هایمان در خور وجودت باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 15:55  توسط ATENA  | 

دست خدا

 

مردی خسته

مردی تنها

روی نیمکت سرد و سخت نشسته است

خسته از زندگی

تنها از تنهایی می داند

شهوت زیر پایش له می شود

غرور روی سینه اش چنگ می زند

و کفش پاره اش به رهگذران لبخند می زند

دستش بی اختیار جلو می رود

غرور چنگ می زند

دست عقب می رود

رهگذران بی توجه می روند

مرد گرسنه است

مرد سردش است

غرور هنوز قلبش را نشانه گرفته است

مرد غرورش را زیر پا گذاشت

شهوت فرار کرد

دست دراز شد

دستی دستش را گرفت

دست خدا بود

شهوت دورتر شد

غرور بلند شد

خدا دستش را فشرد

مرد عاشق شد

روح بلند شد،غرور خندید

خدا دستش را گرفت

غرور،روح،خدا به آسمان رفتند

رهگذران دورش جمع شده بودند

کودکی در آن گفت:مادر حالش خوب می شود؟؟؟

مادر گفت:از سرما مرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:7  توسط ATENA  | 

پیرمرد

ریزش برگ های زرد از درخت پائیز را نوید می دهد

باد با سوزش بر تن عریان درختان تازیانه می زند؟؟

آرام آرام آهسته آهسته

کسی او را صدا می زند

آرام آرام آهسته آهسته

باد با شیطنت گوشه ی کت پیرمرد را می گیرد و تکان می دهد

باد می رقصد ابر می گرید درخت می لرزد

پیرمرد هنوز در کوچه قدم می زند

پیرمرد به کجا میرود که به رقص زیبای باد بی توجه است؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 19:0  توسط ATENA  | 

آسمان

سلام آسمان!

دوست قدیمی!

سلام.

با تو اشعارم ستاره باران می شود

ای که اشعارم با تو پیدا می شود

امشب کدام ستاره ات

به دفترم قدم می گذارد؟؟

آسمان فراموشم نکن

آسمان هزار بار عاشق هزار ستاره ات شدم

آسمان اشعارم را به گوششان برسان

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:57  توسط ATENA  | 

فرق باید داشت

فرق باید داشت

فرق باید داشت با تمام بندگان خدا فرق باید داشت

فرق را در میان چشمان کودکان باید دید

فرق را باید ترویج داد

همه را به یک چشم باید دید ولی باید فرق گذاشت

فرق را نباید در میان رنگ پوست نهاد

فرق را باید در دل گذاشت

دل حاکمی است عادل

او می داند فرق تا کجا پیش برود

که به تبعیض تبدیل نشود

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:53  توسط ATENA  | 

صبح را دوست دارم

 

صبح است و من بویش را احساس می کنم

صبح است و من صدای گنجشکان را احساس می کنم

صبح چه زیباست

صبح چیست؟؟؟

از کیست؟؟ از جنس چیست؟؟ از کجا می آید؟؟؟ به کجا می رود؟؟

صبح چیست؟؟

مادرم گفت:صبح از اوست از جنس اذان است از عمق خواب می آید و به عمق بیداری می رود

صبح را دوست دارم

مثل تمام چیزهایی که دوست دارم:مادر،پدر،او

صبح است و من می خواهم هنوز بخوابم

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:51  توسط ATENA  | 

کوچه

کوچه جایگاه حیاط خانه است

کوچه محل گذر عابران پیاده است

کوچه محل رقص تند آب در بهار گذشته است

کوچه حاصل فاصله دو دیوار است

این تعاریف شما برای کوچه است

کوچه برای من راه تنگی است که درک می کند مرا

کوچه آغوش باز یک و یک دیوار است

کوچه رحم خشک محله است

کوچه محل عبور صدای پای هفته است

کوچه برای من مقدس است

کوچه پاک و بیگناه

کوچه معصومترین را خدا

کوچه کوتاه ترین راه جهان

کوچه پاک ترین معبر ما ست

کوچه برای من حرم است

حرمی گلی،سیمانی،بتونی،آجری

کوچه هرچه که هست

شاهد بازی من،علی،معصومه نرگس است

کوچه هرچه هست شاهد بازی با تیله های چند پر است

کوچه هرچه است شاهد قهر و آشتی من است

کوچه هرچه هست شاهد خاله بازی من است

کوچه هرچه هست شاهد لی لی بازی من است

کوچه هرچه هست تکیه گاه چشم گذاشتن من است

کوچه تنها معبری است که شهادت می دهد

من بازی می کردم

من قهر می کردم

من آشتی می کردم

کوچه هرچه هست هنوز هم منتظر بازی من است

و من بی تفاوت از کنارش می گذرم و آرام در دل ود می گویم:

کوچه ی کودکی

کودکی رفت و من بزگتر شده ام

اما قول می دهم روزی دوباره با کودکانم به دیدارت بیایم و آنها آنجا بازی کنند

و کوچه تنها کسی است که شهادت بین من وعلی،نرگس و معصومه چه کسی به حرم پاک کوچه وفادارتر بوده است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:47  توسط ATENA  | 

کجایی؟

کجایی؟

پشت کدام ابر پنهانی؟؟؟

سلام می دهم تو ا کجایی؟

من حصل دو شئ کوچک

حاصل یک لخته خون

حاصل یک آمیزش عجیب

تو را می خوانم

من حاصل گلبرگ گل

با مادیان سفید پشت کوهم

پدرم گلبرگ است

مادرم مادیان سفید پشت کوه

دوستت دارم کجایی؟

صدایت می کنم کجایی؟

دوستت دارم کجایی؟

عاشقانه می گویم ای جفت همسان من کجایی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:44  توسط ATENA  | 

درخت حیاط تولد

سبز است

درخت حیاط تولد چه سبز است

تولد چه سبز است

و مرگ را زرد می بینم

کوچه ها آبی

کلاغ ها سفید

مورچه ها خاکستری

و آتش نرم است

سگ خا ابلغ

مرغ ها سرخ آبی

و آسمان نیلی است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:43  توسط ATENA  | 

به تو می اندیشم

به تو می اندیشم

به آن سبزینه سبزی که در برگ درخت جاریست

به نجابت پاک چشمان آهو

به حضور سرخ دو عاشق

به خنکای مطبوعی که از دیوار آجری خیس بر می خیزد

و به تمام مویرگ های تن درخت راش

به تمام اندیشه هایم می اندیشم

به وجود پاک تو می اندیشم

و در می یابم آنچه که در برگ درخت و چشمان آهو و حضور سرخ دو عاشق و دیوار آجری و درخت راش است

در تو هم وجود دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:39  توسط ATENA  | 

کودکی

کودکی لحظه سر خوردن از سرسره ثانیه هاست

کودکی لبخند شیرین خداست

کودکی عالم پرواز من است

کودکی دوره خندان من است

کودکی شیرین است

کودکی بازی ها می کند با بهار

سا لها کودکی در کنارم خانه داشت

در حیاط دلم نهالی بود کودکی نهال دلم بود

روزی کودکی در دلم زمزمه کرد که خواهم رفت با باد

نفهمیدم چه می گوید کودکی نفهمی است

روزی کودکی ام با باد رفت

جوان بودم و مغرور به خود گفتم:من نیازی به کودکی ندارم

جوانی دوره تکامل است

جوانی دیدن مردمان عجیب است

جوانی شروع زندگی سخت است

جوانی آخر راه است

پیری آمد

آرزوهایم رفت جوانی گریخت کودکی دورتر شد

دندانهایم سفید بود موهایم سفید شد صورتم چروکید

و روزی نوه هایم در باغ لی لی بازی می کردند کودکیشان به من خندید و به طرفم آمد

کودکی آنها گفت:فردا کودکی ات به سراغت می آید

فردا کودکی را دیدم لبخندش را دیدم لبخندم را دید

دستم را گرفت و تمام خاطراتم را از جلوی چشمم گذراند

تمام شد نوه ها و بچه هایم بالای سرم شیون می کشیدند

در آن وقت بود که فهمیدم

کودکی می آورد کودکی می برد کودکی نیمه ی پیدای من است

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:34  توسط ATENA  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 18:20  توسط ATENA  |